تبليغاتX
دروغ عاشقانه

دروغ عاشقانه

***بشکن دل بینوای ما را ای عشق......این راز شکسته اش خوش اهنگ تر است ***

از کوچکی با هم بودیم

من و غم و تنهایی

حالا اونا بزرگ شدند

اما من

هنوز کوچکم .....

 

   

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:4 توسط سیندرلا |

تو را از قاب عکست بیرون می کشم

می نشانم روی صندلی

چای می ریزم .....

لبخند می زنی !

حالا فرصت زیادی هست که هورت نکشی چای داغت را

که فنجان را نیمه پر

وعاشقانه هایمان را نیمه کاره رها نکنی

مثل مراسم چای ژاپنی

با ظرافت مقابلت می نشینم

سر صبر

به لبت نزدیک می کنم ٬لب داغ فنجان را

لبخند می زنی !

ریخت روی لباست

دست از این خنده بر دار

بر نمی داری

بَرت می دارم

دوباره روی طاقچه می گذارمت

به حماقتم لبخند می زنی ...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:23 توسط سیندرلا |

مه از آسمان می آید

مه بر زمین راه می رود

گاه به دریا دل می بندد و

گاه به جنگل

و در میانه این شک

آرام آرام

پراکنده می شود

مه از اسمان می آید

مه بر زمین راه می رود

من مه ام

که گاهی به زمین دل می بندم و

گاهی به آسمان

و میان تو و خدا

آرام آرام

پراکنده می شوم .........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:21 توسط سیندرلا |

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پـــــــری می پوشنــــد

گرگ هایی که لباس پـــــدری می پوشنـــد

هرچه دــیدند به مقــیاس نظر می سنجنـــــد

عشق ها را همه با دور کمــر می سنجنـــــد

خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پــیچ خــیابـــــان برســـــد

            

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:26 توسط سیندرلا |

میعادی دوباره خواهم بست
با عشق ،با باران،با بوته های سبز خاطره
با پنجره ی امید ،با دریچه ی خوشبختی
میعادی دوباره خواهم بست
با خورشید ،با ماه وخدایی که همسایه ی ستاره هاست
میعادی دوباره خواهم بست
با سکوت!!!!
من این سکوت راچون مادرم  دوست دارم
این سکوت مرا به گذشته ها می برد
به زمانی که هرگز نبودم
و در دنیایی از  خاموشی
پشت دیواره ی این دنیا در فضا
نفس می کشیدم .......

                  
       

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط سیندرلا |

گفتي که مرا دوست داري٬ زندگيم زيبا شد
 
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي

خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم

گفتم عاقبت يارم پيدا شد

 اندک اندک از کنارم دور شدي

نگو که غافل بودم ٬دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت  از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم!

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم ديگر از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم


که اينگونه مرا اسير کردي


آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

     

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط سیندرلا |

تو با ان صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاک دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده از عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم! چه مغرور بودم !

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افقهای نا آشنا پر گشودیم

من و تو ندانسته ٬دانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم ......

چنان شاد ٬خوش٬گرم ٬پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم

دریغا ! دریغا ندیدیم که دستی در این آسمانها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است ! دریغا ! دریغا!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط سیندرلا |

 

گفته بودم

که فقط سهم من باش و دلتنگی هایم

اما...........

شاید دلی تنگ تر از من

سهم تو بود !

دوباره راهی ِ غربت شده ام

این بار با کوله باری پر از شکست !!!

                         

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:45 توسط سیندرلا |

از قدیم گفتند :

حرفی که از دل در آید ...لاجرم بر دل نشیند

پس چرا حرفایی که از رو زبون بود

حرفایی که دروغ بود

به دل من نشست؟!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:1 توسط سیندرلا |

 

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

 چشمهای وحشی تو

در سکوت خویش

گِرد من دیوار می سازد

می گریزم از تو در بیراهه های راه

می گریزم از تو ٬تا دور از تو بگشایم

راه شهر ارزوها را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راهها را در نگاهم تا رمی سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار می سازد

عاقبت یک روز

می گریزم از فسون دیده ی تردید

در جهانی خفته در ارامشی جاوید

من از انجا سرخوش و ازاد

دیده می دوزم به دنیایی که

چشم پر فسون تو

راههایش را به چشمم تار نمی سازد

دیده می دوزم به دنیایی که

چشم پر فسون تو ٬گرد من دیوار نمی سازد!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 14:4 توسط سیندرلا |

بوی باران ٬بوی سبزه ٬بوی خاک

شاخه های شسته ٬باران خورده پاک

آسمان ابی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس٬رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بـــــهـــــا ر

خوش به حال روزگار!!!

 

                           ســـــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــو مـــــبــــــارک 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:29 توسط سیندرلا |

وباز خورشید طلوع کرد

ومن دوباره خود را در آغوش روزی دیگر رها کردم

امروز صدای ساعت با هیجان خاصی به گوش می رسد

می شتابد تا مرا به فردایی دیگر برساند

فردایی که انگار نقش صدها  تحول را در وجودم پدیدار خواهد کرد

از سکوت خسته ام

می خواهم فریاد بزنم

این بار می خواهم صدایم را به گوش همه برسانم

می خواهم خانه تکانی کنم این دل افسرده را

آری امروز هم شروع شد با اشتیاقی نو

امروز هم شروع شد با نگاهی دیگر

می خواهم به فردا برسم

فردا و فرداهایی که مرا از تو دورتر وبه خودم نزدیک تر کند

می خواهم به خود برسم

از سکون خسته ام

می خواهم جاری شوم

بهار نزدیک است

می خواهم جوانه بزنم ٬رشد کنم ٬زندگی کنم

می خواهم دوباره متولد شوم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:5 توسط سیندرلا |

 

ای مسافر !

ای جدا نا شدنی

گامت را آرامتر بردار

از برم آرام تر بگذر تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ ٬گذر گاهت را چراغان کنم

آه ! که نمی دانی

سفرت روح مرا به دو نیم می کند

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را

و آخرین نگاه فریبنده ات را

مسافر من !

آنگاه که می روی ٬کمی هم واپس نگر باش

با من سخن بگو .....مگذار به یکباره از پا در افتم

جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز

آرام تر بگذر !

وداع طوفان می آفریند

اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی

باران هنگام طوفان را که می بینی

آری ! باران اشک بی طاقتم را که می نگری ؟

من چه کنم ؟!!

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است

ای پرنده ! دست خدا به همراهت

اما نمی دانی که بی تو به جای خون

اشک در رگهایم جاری ست

از خود تهی شده ام

نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:6 توسط سیندرلا |

خدایا امشب می خوام فقط با خودت حرف بزنم ساده و بی ریا .
می خوام باهات خلوت کنم ،حرف بزنم تا شاید یه کمی احساس سبکی کنم .می خوام اعتراف کنم به این که بنده ی نا سپاسی بودم .می خوام اعتراف کنم به این که فراموشت کردم .می خوام اعتراف کنم که غرق در دنیا وظواهرش شدم دنیایی که یادم رفته مالک اصلی اون تو هستی ،همه ی قشنگی هاش هنر آفرینش توست .می خوام اعتراف کنم که بین فرشته هایی که رو شونه هام گذاشتی تا مراقب کارام باشند تبعیض قائل شدم .می خوام بگم فرشته ی روی شونه ی چپم از نوشتن بدی هام خسته شده .بهش فرصت استراحت نمی دم .می خوام اعتراف کنم به این که از روی عادت در پیشگاهت به رکوع و سجود می رم .می خوام اعتراف کنم به این که رنگ دیوارای قلبم و عوض کردم .تو اون و سفید آفریدی اما من سیاهش کردم ، سیاه سیاه .می خوام اعتراف کنم به این که گفتم خدایا اگه کمکم کنی من هم در عوضش ....کمکم کردی ولی من روی حرفام نموندم .هرگاه گره تو کارم افتاد صدات کردم ،جوابم و دادی ،جوابم و گرفتم و رفتم ....
امشب دلم بد جور از دست خودم گرفته .یاد گرفتم هر جایی بخوام برم دست خالی نباشم .اما من که یه روز می دونم می خوام بیام پیشت جز دو تا دست خالی و شرمندگی چیزی ندارم .فقط گلایه کردم .چشمم و رو داده هات بستم .فقط چیزایی رو دیدم که از روی مصلحت بهم ندادی .یادم می ره این نفسی که می کشم به خاطر لطف توست .یادم می ره هر جای این کره ی خاکی که پا می ذارم متعلق به توست .یادم می ره هر چیزی که دارم و با افتخار می گم مال منه! به خاطر عنایت توست،یادم می ره که می تونی تو یه چشم به هم زدن هر چیزی رو که روش مالکیت دارم ازم بگیری .یادم می ره تمام اجزای وجودم با اراده ی تو ست که کار می کنند .تو به من اجازه دادی که زندگی کنم .تو اجازه دادی که از همه ی نعمت هات استفاده کنم .فقط خواستی برات بندگی کنم .بندگی ای که توش یه عالم عشق گذاشتی تا از بنده بودنمون لذت ببریم اما خیلی وقته که احساس می کنم بندگیمو فراموش کردم .مغرور و سر کش شدم .فراموش کار شدم .
خدایا امشب اومدم بهت بگم اگه من تو رو فراموش کردم ،اگه غرق در گناه و سیاهی شدم .تو من و از یاد نبر .نذار تو این لجن زاری که گاه با دستای خودم اون و می سازم غرق بشم ،دستم و بگیر .نذار که عشقت تو دلم بمیره .نمی خوام من و به حال خود رها کنی ،نمی خوام فراموشم کنی .می خوام دوباره دلم و به عشق تو گره بزنم .......کمکم می کنی ؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:50 توسط سیندرلا

 

بوی گل می شکفد

در هوای دل بارانی من

و سحر پنجره ی زمزمه را

رو به روی دل من

می کند باز به مهر

دست گل بوی نسیم

چشم احساس مرا

می گشاید به بهار

و دلم زمزمه گر ٬با پرستوی سحر

می پرد از قفس سرد خزان

می رود تا ملکوت گل یاس

می نشیند به نماز ٬می کند راز ونیاز

و به آهنگ دعا بی صدا می شکند

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:45 توسط سیندرلا |

          

بخار قهوه می داند

که پیچیده بود دوره چشمهایت

که من فقط ٬توی چار چوب خودم قمار کرده بودم

ریتم این میز چوبی را تو بر هم زدی

و پایه های من هنوز درد می کند

باد شمال بود و اردیبهشت امسال

کف دستهایت را می خواستم

با نشانه ای از دریا

بخار قهوه می داند

که فنجان پهلو گرفت

کنار خون و نمک

که هوا طو فانی شد 

و من .....

بخار قهوه می داند

حباب در می آمد از دهانم

و کف دستهای تو آبی برای نفس کشیدن نداشت

کافی ست خوابم ببرد

فردا

سوار بر اسب آرزو هایم می شوم

و از دیار خاطرات تو

سفر خواهم کرد

ولی پایه های من

هنوز درد می کند   

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:22 توسط سیندرلا |

در روی زمین پرسش مبهم هستم

ناچیز ترین ذره ی عالم هستم

در خویش نگاه می کنم می بینم

تصویر شکسته ای از ادم هستم

                                

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:12 توسط سیندرلا |

نمی دونم چرا ؟شاید عقده داشتم ٬شاید دلم می خواست عاشقی و تجربه کنم ٬ا دلم می خواست خودم سرم و به سنگ بزنم تا آدم بشم .عواقبش و می دونستم اما انگاری عقده داشتم .

عاشق شدم .عاشق کی ؟نمی دونم !ولی عاشق شدم .دیدم انگار نباشه نیستم .دیدم داره روز و شبم باهاش گره می خوره .برام یه صدا بود ولی این صدا همه چیزم بود. دیدمش اما درست مثل یک تصویره درون قاب.

عاشق شدم ٬عاشق شده بود .گفت دوست دارم ....قند تو دلم آب شد .منم گفتم دوست دارم ...........................................؟؟؟

گفت :قول بده می مونی ٬قول دادم 

گفت : قول بده دستم و می گیری ٬قول دادم

گفت :بی تو نمی تونم ....قول دادم ...قول دادم ...قول دادم ...

حرف زدیم ....خندیدیم ....گریه کردیم ...قهر کردیم ....آشتی کردیم 

برای من عشق بود و فقط عشق .عقده های دلم داشت  خالی می شد  .کسی که دوستش داشتم .عجب حس قشنگی بود "دوست داشتن "

اما ....تموم شد .همه چیز تموم شد .

گفت :دیگه نباش .گفت :برو

می خواستم بگم من قول دادم اما دیدم فاصله داره تو حرفامون موج می زنه .حرفایی که انگار من و کلمه به کلمه از اون دورتر می کرد .حرفایی که هیچ کدومش برام آشنا نبود .حرفایی که انگار مخاطبش من نبودم ولی ......

نمی دونم چرا ؟من که کاری نکرده بودم .من که دلم و یه جا بهش دادم .من که تو ثانیه به ثانیه ی زندگیم یاد اون بود که تو ذهنم پرسه می زد .

همیشه می گفت :تو پاکی ٬تو بهترینی ٬تو خوبی ..یه عالمه خوبی ازم می گفت که گاه صورتم از خجالت گل می انداخت .اما یک شبه همه ی تعریفش تبدیل شد به تخریب من .به چه جرمی  ؟نمی دونم ؟!!!!

حالا دیگه اون با من نیست ٬مال من هم نیست .نخواست باشه .خودم و دلداری میدم .میگم شاید تو اون کسی نبودی که می خواست .شاید دلش مال تو نبود .میگم و اشک می ریزم ......التماسش نکردم که بمون

رفت ........رفت ...........رفت .......

عاشق شدم ٬عقده ی دلم و خالی کردم ٬سرم و به سنگ خورد ولی  ....

حالا با افتخار میگم منم کسی رو دوست دارم کسی که  تا ابد تو ذهنم مال منه

عاشق شدم ..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:21 توسط سیندرلا |

ای کاش می توانستم چشمان مهربان ونگاههای دوست داشتنی ات را تا ابد با خود ببینم .ای کاش می توانستم تا غروب زندگیم تو را در کنارم داشته باشم .مخاطبم تویی ! تو یی که تمام سادگیم را به زیر پا گذاشتی .تویی که لبخندم را بیرنگ کردی .تویی که چشمانم را به مهمانی اشک دعوت کردی.

باور کن که همیشه و در همه جا یاد مهربانی های تو دستاویز این اندیشه ی مغشوشم می شد .باور کن که همیشه از غم دوریت آه سرد می کشیدم .باور کن همه وقت هر جا صحبت از مهر و عطوفت به میان می آمد سخنانم را به نام قشنگ و عشق آفرین تو خاتمه می دادم.باور کن ...باور کن ...

نگاههایت را که پر تو افکن این وجود نا امیدو مرده بود از من بریدی ودیگر نخواستی که وجودم از نگاه تو لبریز شود .مطمئن باش تا آخرین دم زندگی که طبیعت با پنجه های قوی خود گلوی ضعیفم را خواهد آزرد با ز هم تو را فراموش نخواهم کرد.نمی دانم به کدامین دلیل !! ولی فراموشت نخواهم کرد......

 

گر ندیدم در این دنیا تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن محفل نبودی همچو شمع

یا نمی دیدم تو را در بین جمع

گر زهر بیگانه ای بیگانه تر

می گذشتم از کنارت بی خبر

گر نمی کردی به سوی من نگاه

با نگاهی گر نمی رفتم ز راه

عاشقی گر در سرشت من نبود

یا به عشقت سر نوشت من نبود

این زمان جانم زمهرت پر نبود

سینه ام منزلگه این در نبود

گر چه عشقت غیر حسرت بر نداشت

ساقیت جز درد در ساغر نداشت

گر چه دیدم در رهت دام بلا

وای بر من گر نمی دیدم تو را ........

پ ن:گاهی وقتا این خاطره ها هستند که دست از سر ادم بر نمی دارند هر چند هم که بخواهیم از اونا فرار کنیم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:51 توسط سیندرلا |