تبليغاتX
دروغ عاشقانه


دروغ عاشقانه

***بشکن دل بینوای ما را ای عشق......این راز شکسته اش خوش اهنگ تر است ***



كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.


 سهراب

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:39 توسط سیندرلا| |

سلام ! قرارمان يادم نرفته است .
حالم خوب است .
همیشه به تو می اندیشم ،
قرارمان سر پیچک پوش دیوارهمسایه یادم نرفته است .
حالم خوب است .
از تو می نویسم ،
به هیچ پایانی هم نمی اندیشم !
حالم خوب است .
سلامت را به گلهای تشنه باغچه رسانده ام .
ماهیها را دعا کرده ام که بیشتر زنده بمانند .
حالم خوب است .
به هر چه می اندیشم جز تنهایی ، حسرت ، بیقراری ....
حالم خوب است .
تو را دارم .
تو می مانی ، تا همیشه ، تا انتها ، تا ابدیت !
حالم خوب است .
مطمئنم که حالم خوب است ..
اما ....
حالا می توانی به تمام دیوانیگی هایم بخندی !
حالا می توانی به تمام شعر های نیم بند بی قافیه و وزن وجودم لبخند بزنی .
حالا می توانی کودکیم را به یادم بیاوری ،
ساده بودنم را بهانه ای برای خنده هایت قرار دهی
حالا می توانی همه جا بنویسی ، بگویی ، جار بزنی ؛
حالا می توانم تا کمی مانده به صبح نگاهت ، دیوار های حجاب نگاهم را بشمارم.
حالا می توانم تا انتهای همین قلم و کاغذ از تو بنویسم .
حالا می توانم نامه هایی برایت بنویسم که هیچ ...
حالا می توانم برایت بنویسم حالم خوب است !
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است اما هر شب دلتنگی تا کمی مانده به سپیدهء این شهر بی آسمان تو را میهمان اشک و ترانه های بی فرجام کنم .
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است ؛
اما تو را ،  به دل راه ندهم .
حالا می خواهی با این خراب تر از سقف آسمان این شهر بی ستاره چه کنی ؟
حالا می خواهی از چه ، از کجا ، از چرای کدامین قصه عاشقانه پر دلتنگی برایت بنویسم ؟
من هنوز به آغاز این نوشته هم شک دارم عزیز !
به آغاز رویش دوباره تو در سرداب نگاهم .
پس بگذار تنها همین را بنویسم و مثل نسیمی از کنار هستی ات رد شوم !
سلام !
حالم مثل هر شب روزگار خوب است ؛ اما تو باور مکن
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:55 توسط سیندرلا| |

دلم برا خیلی ها تنگ شده .اونهایی که باهاشون زندگی کردم و این خاک و ترک کردند و رفتند .اونی که به خاطرش  زندگی کردم و از توی زندگیم رفت .اونایی که فقط برام یه اسم بودند و الان ........

دلم برای خیلی ها تنگ شده ...........................

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:28 توسط سیندرلا| |

 

سلام

من دوباره برگشتم .سری که به سنگ خورده بود دیگه کم کم خوب شده ٬خوب که نه !ولی دردش قابل تحمل تر شده .الان خوبم ٬خوبه خوب .دلی که شکسته بود و با اشکام ترمیمش کردم .الان سبک شدم ٬سبک و ازاد .به هیچ کس نمی خوام فکر کنم .نه گذشته و نه اینده .در حال دارم زندگی می کنم .نه تو خیالم و نه تو رویا .با خودمم ٬با حقیقت ٬با واقعیتی تلخ .تلخ اما قابل تحمل .درست مثل یک فنجان قهوه که با این که می دونی تلخه  اما با  میل سر میکشی و از نوشیدنش لذت می بری .

بازم همه چیز قشنگ شده . شب قشنگه ٬روز قشنگه ٬اصلا زندگی قشنگه .بی خیال هر چه بود و گذشت .من خوبم ٬خوبه خوبببببببببببببب.

بابا مرسی شرمنده کردین .دلم خوش بود یه عالمه دوست جونای خوب دارم که حتما همشون تا الان کلی نگرانم شدن .بابا رو سیاهمون کردین !!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:38 توسط سیندرلا| |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت ٬عشق را فریاد می کرد

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من در سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را ٬با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی ......

ای کاش......

 اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هر گز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی ست

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی ازردی

که این غریبه ی تنها

جز نگاه معصومت ٬پنجره ای وجز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی......

ای کاش......

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی

همه ی ان چیزها که یک عمر ٬به خاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه ی ان چیزها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را٬قلبت را ٬حرفت را

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش  می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام این ها را می دانستی ......

ای کاش  ......

پ ن : این روزا حال خوبی ندارم  ٬برام دعام کنید از این خواب بیدار بشم !!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:2 توسط سیندرلا| |

تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

 

پ ن :تا بر می گردم تنهام نذارید .دوستون دارم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:49 توسط سیندرلا| |

در شب کوچک من ،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن !
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نو میدی خود معتادم
گوش کن !
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب من اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها ،همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از آن ،هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از این چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سرا پایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان ،در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد!!!!!
                                                               * فروغ *

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:35 توسط سیندرلا| |

بی حوصله ام ٬اسمان روی سرم سنگینی می کند ٬دستانم پر از زمستان است ٬پا هایم مثل صخره سخت شده اند . از پنجره به بیرون نگاه می کنم ٬به خانه های روبه رو خیره می شوم  . حرف هایم را مچاله می کنم و روی گرده ی باد می اندازم  . دلم تنگ است . . . . . . .

روزهایم کش امده اند٬ برایم چون جاده هایی هستند بی انتها ومن هر روز به قصد رسیدن  به پایان مسیر گام بر می دارم .

دلم می خواهد لبخند را از صندوقچه بیرون بیاورم ٬روبه روی دلم بنشانم ٬وقتی نسیم برگ ها  را به حرف می گیرد ٬کلمه ها را از خود دور کنم وبگذارم باران گریه بر دامنه های روحم ببارد .

من دیروز خوب بودم یادت هست؟ اندوهی در کوهپایه ی احساس من پرسه نمی زد . نمی دانم چرا زمستان در دهلیز دلم رخنه کرد ٬نمی دانم چرا پشت پرچین پاییز پنهان شدم ٬نمی دانم چرا دیگر با اینه هم صمیمی نیستم . به انتها رسیده ام اما نه به انتهای سرگردانیم . . . . . . . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:0 توسط سیندرلا| |

 

یاران چه توانند کنند

با حریقی که بر افروخته

در سینه ی من ؟؟!!

         

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:13 توسط سیندرلا| |

روزهاست که

با دریا حرف می زنم

با باران دعوا می کنم

و با شبنم و مه ٬هق هق دردهایم را می بارم

در باد مویه می کنم

در ساحل قبر خود را می کنم

وبرای روح خود

بین ماهی ها نان خشک خیرات می کنم .........

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:48 توسط سیندرلا| |

از ابرها تمنای باران می کنم تا پاکی قطرات ان ٬طلسم کینه ها و سیاهی ها را بشکند .

ای خدای من !آیا می توانم دوباره افتاب گردان ها را دوست داشته باشم ؟!!

روح سرگردانم را می بینم که در محراب فرشته ها به نماز ایستاده است و من دردهایم را در گوش خداوند نجوا می کنم .لبهایم همیشه از نام ابی او تر و تازه اند .

ای پاکی بی پایان ! این روزها که لحظه هایم پر از عطر محزون غمی مبهم است٬شاید سر انگشتان بارانی عبادتم ٬بیشتر به سر شاخه های اجابت تو گره بخورد.ای کاش می توانستم با عبور از کوچه های گشایش ٬راه گذر را پیدا کنم و به شهر تو برسم ....

                  

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط سیندرلا| |

از پنجره ی کوچک تنهاییم

با تو حرف می زنم

از پشت دیوارهای سنگی

با قایق غمهایم ٬در رودخانه ی اشکم

برای یافتن تو

تا انتهای ظلمت ٬پارو می زنم

چشمهای مهربان تو

از لابه لای شهر ستاره ها

باز هم قصه ی امیدوار می گویند

اما قلب من سالهاست که حرفی شاد

در کویر خود ندیده است .....

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط سیندرلا| |

از کوچکی با هم بودیم

من و غم و تنهایی

حالا اونا بزرگ شدند

اما من

هنوز کوچکم .....

 

   

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:4 توسط سیندرلا| |

تو را از قاب عکست بیرون می کشم

می نشانم روی صندلی

چای می ریزم .....

لبخند می زنی !

حالا فرصت زیادی هست که هورت نکشی چای داغت را

که فنجان را نیمه پر

وعاشقانه هایمان را نیمه کاره رها نکنی

مثل مراسم چای ژاپنی

با ظرافت مقابلت می نشینم

سر صبر

به لبت نزدیک می کنم ٬لب داغ فنجان را

لبخند می زنی !

ریخت روی لباست

دست از این خنده بر دار

بر نمی داری

بَرت می دارم

دوباره روی طاقچه می گذارمت

به حماقتم لبخند می زنی ...!!!

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:23 توسط سیندرلا| |

مه از آسمان می آید

مه بر زمین راه می رود

گاه به دریا دل می بندد و

گاه به جنگل

و در میانه این شک

آرام آرام

پراکنده می شود

مه از اسمان می آید

مه بر زمین راه می رود

من مه ام

که گاهی به زمین دل می بندم و

گاهی به آسمان

و میان تو و خدا

آرام آرام

پراکنده می شوم .........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:21 توسط سیندرلا| |

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پـــــــری می پوشنــــد

گرگ هایی که لباس پـــــدری می پوشنـــد

هرچه دــیدند به مقــیاس نظر می سنجنـــــد

عشق ها را همه با دور کمــر می سنجنـــــد

خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پــیچ خــیابـــــان برســـــد

            

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:26 توسط سیندرلا| |

میعادی دوباره خواهم بست
با عشق ،با باران،با بوته های سبز خاطره
با پنجره ی امید ،با دریچه ی خوشبختی
میعادی دوباره خواهم بست
با خورشید ،با ماه وخدایی که همسایه ی ستاره هاست
میعادی دوباره خواهم بست
با سکوت!!!!
من این سکوت راچون مادرم  دوست دارم
این سکوت مرا به گذشته ها می برد
به زمانی که هرگز نبودم
و در دنیایی از  خاموشی
پشت دیواره ی این دنیا در فضا
نفس می کشیدم .......

                  
       

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط سیندرلا| |

گفتي که مرا دوست داري٬ زندگيم زيبا شد
 
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي

خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم

گفتم عاقبت يارم پيدا شد

 اندک اندک از کنارم دور شدي

نگو که غافل بودم ٬دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت  از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم!

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم ديگر از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم


که اينگونه مرا اسير کردي


آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

     

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط سیندرلا| |

تو با ان صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاک دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده از عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم! چه مغرور بودم !

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افقهای نا آشنا پر گشودیم

من و تو ندانسته ٬دانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم ......

چنان شاد ٬خوش٬گرم ٬پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم

دریغا ! دریغا ندیدیم که دستی در این آسمانها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است ! دریغا ! دریغا!!!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط سیندرلا| |


Design By : Night Skin