اما وقتی تو وجودت خفه اش کنی انگار رسیدی به آخر دنیا
دیگه هیچی نیست ...
که عاشق دریا بود
اما قایق نداشت
دلباخته ی سفر بود
اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید
اما ضجه نزد
زخم داشت ٬ولی ناله نکرد
نفس می کشید ٬اما هم نفس نداشت
خندید تا کسی غمش را نفهمد...
سایه ام امشب زتنهایی مرا همراه نیست
گر در این خلوت بمیرم ٬هیچ کس آگاه نیست
در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی
این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست ...
هرگز در دسترس نبودی
چه آن روزها که دست ما را می گرفتی
و تا نیمه های اسمان می بردی
چه این روزها که دست از تو شسته ایم و
نشسته ایم و...
این خاک لعنتی
آنتن نمی دهد.
" حمید رضا شکارسری "
پ ن : خدایا اندکی صبر عطایم کن !
قلم خودخواهی دست بگیرند
دفتر سرنوشت را ورق زنند
خاطراتت را پاک کنند
و در پایانش بنویسند قسمت نبود...
چند پاییز است که
دست های مهربان تو را پیدا کرده ام
صدایم نمی کنی
و من باز از فاصله ها می ترسم
وقتی تو نیستی ....
چقدر تو را ندیده ام
چقدر مرا ندیده ای
نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم...
کاش دنیا،
فقط کوچه ی من بود و و کوچه ی تو
کاش
دیگر کسی از راه دور
حرف نمی زد ، نامه نمی نوشت .....
خط زدم تمام دیکته های شب را
که می آموخت و حک میکرد در کودک ذهن من!
که دوست بدار این آدمها را
و امروز از اینهمه دوست داشتن ، چه مانده جز تلخی لحظه های دلتنگی
من امروز دلتنگ کسی هستم که هرگز به دو حرف خاموش و غرق در فریاد من فکر نمیکند
و
من
تنها مانده ام اینجا خاموش و تلخ
اگرچه هزاران حرف در دل دارم !!!
تنهاییم را به بهای عشق میفروشم
کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟؟؟
که تنهایی نیز دلواپسم شده!
لبخند می زنم تا قدری ارام گیرد
بیچاره طاقتش کم شده ....
؟
از حرف " عین " شروع شد
وقتی که گفتی:
دو رکعت نماز عشق می خوانم
واجب برای چشمهایت ....